|
آن دیگر مغرور سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟ افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟
من شور و شر موج و تو سرسختی ساحل روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی؟
هر کس به تو از شوق فرستاد پیامی من قاصد خود بودم و دیدم تو چه کردی !
مغرور ، ولی دست به دامان رقیبان رسوا شدم و طعنه شنیدم ، تو چه کردی ؟
"تنهایی و رسوایی" ، "بی مهری و آزار " ای عشق ، ببین من چه کشیدم ، تو چه کردی ؟؟؟
.:ادامــه مـطــلــب:. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 10:44 قبل از ظهر توسط مهسا |
از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم! خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم
سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست صخره ام ، هر قدر بی مهری کنی می ایستم !
تا نگویی اشک های شمع از کم طاقتی است در خودم اتش به پا کردم ولی نگریستم !
چون شکست آیینه ، حیرت صد برابر میشود بی سبب خود را شکستم تا ببینم کیستم !!!
زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست کاش قدری پیش از این یا بعد از آن میزیستم ./
" فاضل نظری" + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 6:48 قبل از ظهر توسط مهسا |
آن جا و این جا... وضع ما ، در گردش دنیا چه فرقی میکند زندگی یا مرگ ، بعد از ما چه فرقی میکند ماهیان روی خاک و ماهیان روی آب وقت مردن ، ساحل و دریا چه فرقی میکند سهم ما از خاک وقتی مستطیلی بیش نیست جای ما اینجاست یا آجا چه فرقی میکند؟ یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی میکند؟ هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست خانه من با خیابان ها چه فرقی میکند مثل سنگی زیر آب از خویش میپرسم مدام ماه پایین است یا بالا چه فرقی میکند؟ فرصت امروز هم با وعده ی فردا گذشت بی وفا ! امروز با فردا چه فرقی میکند ؟؟؟ فاضل نظری + نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 1:35 بعد از ظهر توسط مهسا |
مثل اینکه باز هم خدا روی قالی دلم قدم گذاشته در میان رشته های نازک دلم نقش یک درخت و یک پرنده کاشته قلب چون که قالی ظریف و دست باف اوست ا ین پرنده ای که لای تار و پود آن نشسته است هدهد است میپرد به سوی قله های قاف دوست... + نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388 12:20 بعد از ظهر توسط مهسا |
صدها هزار پنجره انگار میشکست وقتی غرور عشق به یکبار میشکست یک شاخه یاس بود که با دست نا کسی در آشنایی در و دیوار میشکست مردی بزرگ ماند و شهری که گنگ و لال در ازدحام انهمه انکار میشکست!!! او مانده بود قلک بغضی که بار ها لبریز درد میشد و نا چار میشکست! وقتی سکوت چشمه چشمش به های های در امتداد غربت بسیار میشکست فریاد بی پناهی او در گلوی چاه بر آب ، نقش میشد و هر بار میشکست گویا که در عبور غمی کهنه و بزرگ در حسرت دوباره دیدار میشکست دل ماند و پرسشی که به تقلید آینه بی تاب و بی جواب به تکرار می شکست قبر غریب ماند ، و یک آرزو که کاش قفل زبان خاک به اقرار میشکست ... قفل زبان خاک به اقرار میشکست این روزها فرصت خوبی است برای گوش سپردن به ابرها ، چرا ابر ؟! چون اگر خوب خلوت کنی خواهی شنید که ابر چه بی صدا بغضش فرو میخورد ! بغضی به اندازه قرن ها انزوای دلی که ما آدمیان جز گهگاه گرفتاری هایمان یادش نمی کنیم ! نامش نمیبریم ! و از او جز آنچه به ما گفته اند هیچ نمیدانیم ؟!!! آری فاطمه را میگویم هم او که این روزها برایش میگرییم اما افسوس که نمیدانیم برای چه میگرییم و اگر خوب بیاندیشیم برای دلش که اینچنین خونش میکینم آری باید گریست کاش فاطمه را گریه از برای چیزی دگر بود ... + نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 11:50 قبل از ظهر توسط مهسا |
این شعر تقدیم به تمام مجنون ها: وبعد از رفتنت... شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو ها یت دعا کردم پس از یک جستو جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید با حسرت جدا کردم! و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی: دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی!!! ومن تنها برای دیدن آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت!!! ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکتو نارنجی خورشید وا کردم نمیدانم چرا رفتی ؟ نمیدانم چرا ؟ شاید خطا کردم!!!؟ و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه ؟ ولی رفتی!!! و بعد از رفتنت باران چه معصومانه میبارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت! و بعد از رفنتت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمیداشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد! و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران! و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد که من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد! و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد، هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد!!! ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟ وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم !!!؟؟؟ ومن در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟
نمیدانم چرا؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای با طروات ماندنم باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم ... هنوز آشفته چشمان زیبای توام برگرد...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 11:2 قبل از ظهر توسط مهسا |
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 3:9 بعد از ظهر توسط مهسا |
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 7:53 بعد از ظهر توسط مهسا |
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری دست رو موهات کی میکشه؟ وقتی منو نداری ؟
شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره ؟ از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره؟
برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته از جلو پات جمع میکنه برگای زرد و خسته؟
کی از سرود بارون قصه برات میسازه از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه؟
کی ازستاره بارون چشماشو هم میذاره نکنه ستاره ای بیاد و یاد تو رو نیاره
کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا
کی اشکاتو... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 12:1 بعد از ظهر توسط مهسا |
هرگز گمان مبر ز خیال تو غافلم گر مانده ام خموش
خدا داند و ... دلم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 11:55 قبل از ظهر توسط مهسا |
میخوانم داغ ...و آن زمان که من می بارم تو در دامنه های سرزمین دردم می خروشی و من تنها به ابی آرام جریانت مینگرم با من از افق های دور سخن مگو که جسم اسیرم را می ازارد با من از کرانه های همیشه سرخ چشمانت حرف نزن که هر بامداد و غروب چشمانم آیینه دار پهنه ژرف نگاه تو است با من از انتظار نمناکی حرف بزن که شب بو های باغچه دلت را داغ هدیه داده است از ابر ناکی هوایی سخن بگو که از آسمان روحت بر زمین جانم میریزد از ... بوی خاک و نم باز در حیاط خلوتمان پیچید آخر خاتون خاطره هامان با آب پاش دلتنگی به شب بو های همیشه منتظر اشک هدیه می دهد! + نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387 8:17 قبل از ظهر توسط مهسا |
دوباره تو دوباره من دوباره ما دوباره عشق راستي سلام خنده داره نه من مثل ماه هي ميرم پشت ابرو ميام يه سرك ميكشم و ميرم الانم از همون وقتاست فقط يه كم اومدم نفس بكشم و برم آخه زمونه امون نمي ده پس تا نفسي دوباره + نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387 10:5 قبل از ظهر توسط مهسا |
به مزگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم...
نمی دانم این کدامین سلام ؟! اما ... سلام سلام پس از یه عالمه دوری و دلتنگی برای دل نوشته ها.این مدت یه عالمه حادثه رخ داد که هم خوب بود و هم بد! حالا مهسای مجنون بازم نفس میکشه ! + نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 12:52 بعد از ظهر توسط مهسا |
Har4and az navadeye ghomi mohajeram/sakentarin mojassameye gharne hazeram/hajat gereftam az dele DARYA o miravam/farda be samte sakete sahel! Mosaferam... + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 6:3 قبل از ظهر توسط مهسا |
دوستان چو بهم رسید ، دست در آغوش کنید این گردش روزگار را فراموش کنید چون دور به من رسد ، نمانم بر جای!!! بر جای من آن دور بقا نوش کنید + نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387 2:59 بعد از ظهر توسط مهسا |
شبی تو از پس این در عبور خواهی کرد... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 3:16 بعد از ظهر توسط مهسا |
همه هر روز به هم میگویند : زندگی بیهوده است! در جهانی که به ناپاکی خود خو کرده است در جهانی که به نیرنگ و فریب آلوده است زندگی هوسی بیهوده است بین آدم هایی غرق در تاریکی در زمینی که برد ره به سیاهی دلمان فرسوده است همه خود را معصوم و زمین را عاصی همه خود را چون صبح و جهان را شب تار همه خود را چون گل دیگران را چون خار همه خود را بری از عیب و گناه انگارند همه از قله پاکی همه از روزن ماه همه از بالاها به زمین مینگرند! و زمین را همچون زورقی میبینند غرق در تاریکی ! من ولی این پایین خاطرم آسوده است گرچه در هستی ناپاک گرفتارم سخت رو به بالاست مرا همچو درخت ماه ومهرند مرا نور رسان گرچه خود تاریکم گرچه بسیار به چنگال گنه نزدیکم شوق پروازم هست ... راستی اگر آن ظلمت دلگیر نبود دگر آن ماه چنین زیبا بود؟ راست گفتید جهان آلوده است لیک این نیک دلان :اینچنین بوده جهان تا بوده است کاش باشیم همانسان که خدا فرموده است!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387 12:45 بعد از ظهر توسط مهسا |
یک دنیا بهانه های اطلسی برای زیستن عشق زیبایی به نام مهسا به همراه کله باری از مهربانی ها تنها یه بهانه قشنگ برای بودنو نفس کشیدن برای وجود قلبی عطراگین از تمام شقایق های دنیا گلی عاشق تر از شقایق ها به نام مهسا بهانه ای به نام با تو بودن تا ابد در بدیع خاطره ها ... و از درون قلبم فریاد خواهم زد به بلندای سکوت که فاصله ها را میشکند و به دل عاشق مهسا خواهد رسید سکوتم را فریاد میزنم : مهسا دوستت دارم این شعرو تا ابد اینجا حک میکنم به یاد عشق قشنگم که همه هستیه منه! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 10:39 بعد از ظهر توسط مهسا |
وقتی دلت گرفته است دنیا برات چه رنگیه؟ اصلا خدا برات چه رنگیه؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 10:18 بعد از ظهر توسط مهسا |
منو دلتنگی و شعر حکایت درازیست از فصل بی پایان دلتنگی های همیشه بیدار دلم! امابا این همه همیشه برای عابران کوچه دلتنگی میخوانم: همیشه خسته از روزای برفی عشق پریشون شده دو حرفی گفته بودم اگه دلت گرفته اس کنج دلم جا واسه دلت هست شاید دلت خواست و باهات نیومد! + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 5:42 بعد از ظهر توسط مهسا |
|